تبليغاتX
و یک لحظه نگاه تو برای من
که دنیا بی نگاهت رنگ تردید است
 تصویرتماشايي
تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي
دلم مي پاشد از هم بس كه زيبا مي شوي گاهي
حضور گاهگاهت بازي خورشيد با ابر است
كه پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي
به ما تا مي رسي كج مي كني يكباره راهت را
ز ناچاريست گر همصحبت ما مي شوي گاهي
دلت پاك است اما با تمام سادگيهايت
به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي
تو را از سرخي سيب غزلهايم گريزي نيست
تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي
|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 خلوتگاه شبانه
فردا كه از رويا بر گشتم به خلوتگا ه شبانه ام  بر بلنداي نظر گاه

دلتنگيهايم  مي روم بدون آنكه چيزي بر لب برانم دور دستها را

تا حريم نگاهي كه اشك آنرا تار بسازد  مي نگرم آه ه ه ه  از دلتنگيم

از جايي كه يادي به جز لبخند اسير به پشت دوخته شده را ندارد نثار

فرمانرواي زمان مي كنم تا گرد باد شوم آن كوره راهي را رهنمونش
سازد كه ابليس مغرور تكيه  بر خرابه هاي خاطرات  انتظار بزرگترين

تراژدي را برايش مي كشد .

فردا كه از كابوس بر گشتم همه را كابوس مي پندارم چشمان زيباي

پرنده اي را كه در اكنون مي زيد مي نگرم و شوق بالهايش را براي

آب تني در آب پاكي مي نگرم دل خونين شفق را از عطر ياسهاي

پير مرد باران كه بر محمل صبا سوار است را نويد مي دهم كه خورشيد

در راه است قرمز ي را به غروب غرور بدهيد .

سوسوي نور اميد از آن دورها چه شوق بر دل گذاشته چه خوش است كه اگر

مهتاب بيايد.....

|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 بی خبری
من
در آن سوي واقعه هاي غمگين روزانه
زير سايه بان ترسناك غم
و كنار لحظه هاي عريان از شادي
مانند ماهي كوچك غمناكي
كه در ژرفاي آب
از قانون دريا پيروي مي كند
دلم تنگ شده
براي نوازش حرير خورشيد
مثل حضور نامرئي زمان
وقايع از كنارم مي گذرند
و من
بي خبر از شوق امواج آبي
كه براي رسيدن به ساحل لحظه شماري مي كنند
ژرفاي آب را بر گزيده ام


 

|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 شاخه گل
 به خدا كز غم عشقت نگريزم نگريزم

وگر از من طلبي جان نستيزم نستيزم

قدحي دارم بر كف به خدا  ، تا تو نيايي

هله تا روز قيامت نه بنوشم ، نه بريزم

سحرم روي چو ماهت ،  شب من زلف سياهت

به خدا بي رخ وزلفت ، نه بخسبم نه بخيزم

زجلال تو جليلم ، ز دلال تو دليلم

كه من از نسل خليلم ، كه در اين آتش تيزم

بده آن آب زكوزه كه نه عشقي است دو روزه

چو نماز است وچو روزه ، غم تو واجب وملزم

به خدا شاخ درختي كه ندارد زتو بختي

اگرش آب دهيدش شود او كنده ي هيزم

|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه یازدهم آبان 1388  |
 جاده گم شده
دیده ام  سوی دیار تو و اندر کف تو

از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی

نه به دل سایه ای از راز نهانی

 

دشت تف کرده و بر خویش ندیده

نم نم بوسه ی باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت

خالی از ضربه ی پاهای سواران

 

تو به کس مهر نبندی ،مگر آندم

که زخود رفته ،در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه ی بازو بگشایی

نیک دانم که فراموش تو باشد

 

کیست آنکس که ترا برق نگاهش

می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خلوت جادویی خاموش

دستش افروخته فانوس گناهی

 

تو به من دل نسپردی که چو آتش

پیکرت را زعطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره

رسم افسونگری آموخته بودم

 

بر تو چون ساحل آغوش گشودم

در دلم بود که دلدار تو باشم

"وای بر من که ندانستم از اول"

"روزی آید که دل آزار تو باشم"

 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم

نه درودی ،نه پیامی ،نه نشانی

ره خود گیرم و ره بر تو گشایم

زآنکه دیگر تو نه آنی ،تو نه آنی!!!

                                         فروغ فرخزاد

|+| نوشته شده توسط a - s در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 هرگز زود قضاوت نكنيد
 

هرگز زود قضاوت نكنيد
 
مرد مسني به همراه پسر 25 ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندلي‌هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد. به محض شروع حركت قطار پسر 25 ساله كه كنار پنجره نشسته بود پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي‌كرد فرياد زد: پدر نگاه كن درخت‌ها حركت مي‌كنن. مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد. كنار مرد جوان، زوج جواني نشسته بودند كه حرف‌هاي پدر و پسر را مي‌شنيدند و از حركات پسر جوان كه مانند يك كودك 5 ساله رفتار مي‌كرد، متعجب شده بودند. ناگهان جوان دوباره با هيجان فرياد زد: پدر نگاه كن درياچه، حيوانات و ابرها با قطار حركت مي‌كنند. زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي‌كردند. باران شروع شد چند قطره روي دست مرد جوان چكيد. او با لذت آن را لمس كرد و چشم‌هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن باران مي‌بارد،‌ آب روي من چكيد. زوج جوان ديگر طاقت نياورند و از مرد مسن پرسيدند: ‌چرا شما براي مداواي پسرتان به پزشك مراجعه نمي‌كنيد؟ مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي‌گرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي‌تواند
 ببيند .                          به نقل از بالاترين

|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 براي تو ....
 

براي تو ....
 همه تن چشم شوم

 چون تو در آيي

       به نگاهم

      به خيالم

   به سكوتم

تو نگيني كه خدا داده به انگشتر مهرم

به دل انجمن انجم شبهاي سپهرم

                   تو نه زيباي سهيلي

                  تو نه خورشيد ، نه ماهي

تو شدي كعبه ي من

نه ، توشدي قبله ي من

نه ، توخود نورخدايي

كه به تاريكي انديشه يِ من دست كشيدي

فصل زنگار دل من

         توزدودي ،

       تو بريدي

تب تنهايي وسردرگمي من

تو به ايجاز نگاهت

سفر سبزتر از عالم فردوس نوشتي

              به گل آيينه ي دفتر شعرم

پس تو اي سبز بمان

درفلك صبح سكوتم

تادم رويش پژواك قنوتم

تا همانجا كه خدا هست و من و تو

تا همانجا كه طلوعي ست ، به اندازه ي يك باغ پر از صحبت مريم

|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 اشارت عشق
 هنگامي كه عشق به شما اشارتي كرد ، از پي اش برويد هرچند راهش سخت و ناهموار باشد .
هنگامي كه بال هايش شما را در بر مي گيرد ، تسليمش شويد ، گرچه ممكن است تيغ نهفته ميان پرهايش مجروحتان كند .

وقتي با شما سخن مي گويد باورش كنيد ،

گرچه ممكن است صدايش روياهايتان را پراكنده سازد ، همان گونه كه باد شمال باغ را بي بر مي كند .

زيرا عشق همانگونه كه تاج بر سرتان مي گذارد ، به صليبتان مي كشد .

همان گونه كه شما را مي پروراند، شاخ و برگتان را هرس مي كند .

همانگونه كه از قامتتان بالا مي رود و نازك ترين شاخه هايتان را كه در آفتاب مي لرزد نوازش مي كند ،

به زمين فرو مي رود و ريشه هايتان را كه به خاك چسبيده اند مي لرزاند .

عشق ، شما را همچون بافه هاي گندم براي خود دسته مي كند .

مي كوبدتان تا برهنه تان كند .

سپس غربالتان مي كند تا از كاه جداتان كند .

آسيابتان مي كند تا سپيد شويد .

ورزتان مي دهد تا نرم شويد .

آنگاه شما را به آتش مقدس خود مي سپارد تا براي ضيافت مقدس خداوند ، ناني مقدس شويد .

|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 بايد فراموشت كنم.....
 

بايد فراموشت كنم.....  
چنديست تمرين ميكنم

من مي توانم ! مي شود !

آرام تلقين ميكنم .

حالم ، نه ،  اصلآ خوب نيست...

تا بعد بهتر مي شود !!

فكري براي ِ اين دل ِ تنهاي ِ

 غمگين ميكنم .

من مي پذيرم رفته اي ،

و بر نمي گردي همين !

خود را براي ِ درك اين ، صد بار تحسين ميكنم .

كم كم ز يادم مي روي ،

اين روزگار و رسم اوست !

اين جمله را با تلخي اش

صد بار تضمين ميكنم .      

 

|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 نكته هاي كوچك زندگي
 نكته هاي كوچك زندگي   

 
     سالروز تولد ديگران را به خاطر بسپار
با صميميت دست بده

در چشم ديگران نگاه كن

از عبارت (خواهش ميكنم) زياد استفاده كن

نواختن يك ساز را ياد بگير

در حمام آواز بخوان

كمتر از درآمدت خرج كن

اتومبيل ارزان قيمت سوار شو اما بهترين خانه اي را كه توان داري بخر

قرض هايت را زودتر پس بده

در روز تولدت درختي بكار

سالي يكي دوبار خون اهداء كن

راز نگه دار باش

زياد عكس بگير

اشتباهاتت را بپذير

هرگز سالگرد ازدواجت را فراموش نكن

سلامتي را دست كم نگير

از گفتن كلمات كنايه آميز اجتناب كن

شريك زندگيت را با دقت انتخاب كن 95 % خوشبختي ها بد بختي ها ي زندگيت ناشي از همين يك تصميم خواهد بود

هر از گاهي به فرزندانت بگو كه چقدر نازنين اند وتو چقدر به آنها اعتماد داري

هرگز به مقدسات كسي توهين نكن

به زندگي خصوصي فرزندانت احترام بگذار پيش از ورود به اتاق شان در بزن

زبان انگليسي ياد بگير تا چند سال ديگر همه انگليسي حرف خواهند زد

معاينات منظم پزشكي و دندانپزشكي داشته باش

وقت شناس باش و روي وقت شناسي ديگران نيز پافشاري كن

تميز و آراسته باش

يادت نرود كه بالاترين نياز عاطفي هر كس مورد تحصين واقع شدن است

بهترين دوست همسرت باش

مردم را به قدر قلبشان اندازه بگير نه به قدر حساب بانكي شان

گوشت قرمز كم بخور

نمك كم بخور

براي همه موجودات زنده احترام قائل باش

غيبت نكن

غر نزن

هر روز به موسيقي دلخواهت گوش بده

اگر با همسرت دعوا داشتيد صرف نظر از اينكه حق با چه كسي بوده عذر خواهي كن و بگو معذرت مي خوام تو را ناراحت كردم اينها كلمات شفابخش جادويي هستند

حرف كسي رو قطع نكن

قدر نعمت هايت را بدان

هميشه و در همه حال به خداوند توكل كن

با مدرسه فرزندت در ارتباط باش

افكار محرمانه ات را مخفي نگه دار

وقتي در جمعي از تو خواستند دعا كني فورا اين كار رو بكن

اگر مي خواهي كسي رو نصيحت كني اول خودت به آن عمل كن

سعي كن بيشتر مطالعه كني

كمتر تلويزيون تماشا كن

پيش از ازدواج حداقل شش ماه نامزد باش

هيچوقت فرصت قدم زدن با همسرت را از دست نده

در يك شب سرد كتت را روي دوش همسرت بينداز

كتاب نكته هاي كوچك زندگي از: اچ جكسون براون

|+| نوشته شده توسط a - s در دوشنبه چهارم آبان 1388  |
 
 
بالا